شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها امیدِ ستارگان را
شما که به وجود آوردهاید سالیان را قرون را
و مردانی زادهاید که نوشتهاند بر چوبهی دارها یادگارها و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید در بطنِ کوچکِ خود پروردهاید
و شما که پروردهاید فتح را در زهدانِ شکست،
شما که عشقِ تان زندگیست شما که خشمِ تان مرگست!
شما که برقِ ستارهی عشقید در ظلمتِ بیحرارتِ قلبها شما که سوزاندهاید جرقهی بوسه را بر خاکسترِ تشنهی لبها و به ما آموختهاید تحمل و قدرت را در شکنجهها و در تعبها
و پاهای آبلهگون با کفشهای گران در جُست وجوی عشقِ شما میکند عبور بر راههای دور
و در اندیشهی شماست مردی که زورقاش را میراند بر آبِ دوردست
شما که عشقِ تان زندگیست شما که خشمِتان مرگ است!
شما که زیبای ید تا مردان زیبایی را بستایند
و هر مرد که به راهی میشتابد جادوییِ نوشخندی از شماست
و هر مرد در آزادگیِ خویش به زنجیرِ زرینِ عشقیست پایبست
شما که عشقِ تان زندگیست شما که خشمِ تان مرگ است!
شما که روحِ زندگی هستید و زندگی بی شما اجاقیست خاموش،
شما که نغمهیِ آغوشِ روحِتان در گوشِ جانِ مرد فرحزاست،
شما که در سفرِ پُرهراسِ زندگی، مردان را در آغوشِ خویش آرامش بخشیدهاید و شما را پرستیده است هر مردِ خودپرست
عشقِ تان را به ما دهید
شما که عشقِ تان زندگیست! و خشمِ تان را به دشمنانِ ما شما که خشمِ تان مرگ است!
(احمد شاملو)
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 18:54 توسط جمال
|
ازهمین دیدگان اشک
آلود ،
از همین روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
به شکوفه ، به صبحدم ، به نسیم ،
به بهاری که می رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .
ما که دل های مان زمستان است ،
ما که خورشیدمان نمی خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد ،
ما که پای امیدمان فرسود ،
ما که در پیش چشم مان رقصید ،
این همه دود زیر چرخ کبود ،
سر راه شکوفه های بهار
گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق ، با تمام وجود !
سال ها می رود که از این دشت
بوی گل یا پرنده ای نگذشت
ماه، دیگر دریچه ای نگشود
مهر ، دیگر تبسمی ننمود .
اهرمن می گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیرهای خون آلود !
اژدها می گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود .
وز نفس های تند زهرآگین ،
باد ، همرنگ شعله بر می خاست،
دود بر روی دود می افزود .
هرگز از یاد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود
اشک در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود .
دشمنی ، کرد با جهان پیوند
دوستی ، گفت با زمین بدرود ...
شاید ای خستگان وحشت دشت !
شاید ای ماندگان ظلمت شب !
در بهاری که می رسد از راه ،
گل خورشید آرزوهامان ،
سر زد از لای ابرهای حسود .
شاید اکنون کبوتران امید ،
بال در بال آمدند فرود ...
پیش پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
"فریدون مشیری"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 18:5 توسط جمال
|
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت. نگاهت تلخ و افسرده است. دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است. غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی. تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی. تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است. تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران تو را این خشکسالی های پی در پی تو را از نیمه ره بر گشتن یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامه شوم شغالان بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد. تو با پیشانی پاک نجیب خویش که از آن سوی گندمزار طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است تو با چشمان غمباری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت. و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت
" فریدون مشیری"
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 0:57 توسط جمال
|
ياد دارم در غروبي سرد سرد ميگذشت از كوچه ما دوره گرد
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو میکرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم مات بر جا ماند !
و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
هدایت متین دفتریـ عنوان سخنرانی : خلع ید شرکت نفتانگلیس
پروفسور مسرت از دانشگاه اوزنابورک آلمان عنوان سخنرانی : ثروت نفت ، برکت یا آفت
فرشید خدادادیان: مسجدسلیمان، دیروز، امروز، فردا
مهدی جامی مدیر رادیو زمانه: رسانه خودمانی و فعالیت مدنی خودمانی
پروفسور اتابکی و دکتر رضا جعفری از دانشگاه آمستردام در باره پروژه صد سالگی نفت دانشگاه آمستردام
پیام سید علی صالحی با عنوان تاریخ فرهنگ و ادب مسجدسلیمان و تاثیر نفت ـنمایش ویدئویی
نمایش عکس ونمایش فیلم مستند از پیدایش اولین چاه نفت مسجدسلیمان ( فیلم از آرشیو بریتیش پترولیوم)
لطفی بابا احمدی: مثنوی مسجدسلیمان
نمایش و پخش صدا، گفتگو با کارکنان قدیمی شرکت نفت مسجدسلیمان
برنامه هنری:
پیانو پژمان اکبر زاده و یاسمین ایمپرترو
موسیقی گروه پیوند و گروه سبوی عشق : موسیقی بختیاری و ایرانی
رقص گروه بهار
مهمانان برنامه.
دکتربتول عزیزپور،دکتر آرامش دوستدار؛ مهدی تهرانی، دکتر کریم لاهیجی ؛ مهدی جامی، عبدی کلانتری؛ نسیم خاکسار و امیر ممبینی و دیگر بزرگان فرهنگ و ادب ایران زمین
ورود برای همگان آزاد است
تلفن اطلاعات:0049/163/5931237 اختر قاسمی
کسانی که علاقه مند به کمک مالی به برنامه هستند به شماره حساب زیر می توانند واریز کنند. هموطنان ساکن آلمان می توانند مبلغ واریز شده را از مالیات سالیانه خود کم کنند.
شماره حساب کانون فرهنگی کلوز آپ:
Close-Up Deutsch-Iranisch گیرنده:
شماره حساب: 0095683609
Postbank Frankfurt نام بانک:
کد بانک: 50010060 کسانی که خارج از آلمان مایلند به این برنامه کمک مالی کنند لطفا به شماره بین المللی زیر واریز نمایند:
Post Bank Frankfurt نام بانک
Close- Up Verein گیرنده: IBAN: DE 48 5001 0060 0095 6836 09 شماره حساب: BIC: PBNKDEF
هم میهنان و دوستان عزیزم چند ماهی ماست که از تلاش و کوشش من و برخی از دوستان و یارانم برای برگزاری همایش سالروز یک صدمین سال پیدایش نفت در ایران ـ مسجدسلیمان آگاه هستید. .اقدام به تدارک این کار از طرف من بدون هیچگونه پشتوانه مالی برای خیل عظیمی از هم میهنانم قابل درک نبود. هیچ چیز به جز عشق و علاقه و احساس مسئولیت به میهن و زادگاه خود نمی تواند ما را در برداشتن چنین گام هایی استوار کند. حسی که همیشه در خود می بینم و به آن می بالم. من از همه کسانی که تا حال در این برنامه با من همکاری کردند و به خصوص رایو زمانه و که بخشی از هزینه این برنامه را متقبل شده و همچنین دانیال کشانی گرافیست رادیو زمانه که پوستر زیبا را طراحی کرده صمیمانه سپاسگزارم. از همه افرادی که مرا در این همایش یاری کردند به طور جداگانه قدردانی خواهد شد. امیدوارم که با پخش اطلاعیه این همایش و با حضورتان در این همایش تاریخی ـ فرهنگی ما را کمک کنید تا بتوانیم گام های دیگری در برگزاری چنین همایش هایی ملی و میهنی برداریم بلکه کمکی باشد در جهت رشد و اشاعه فرهنگ ایران زمین. به امید دیدار در همایش ملی نفت و مسجدسلیمان پیروز و سربلند باشید. اختر قاسمی ـ کلن
انستیتو بین المللی تاریخ اجتماعی دانشگاه آمستردام که با کمال خوشوقتی با برنامه ما همکاری می کنددر همایش صد سالگی نفت در کلن پروژه خود را به نام "تاثیر صنعت نفت (1908ـ 2008) در تاریخ اجتماعی و کارگری ایران" (“A Social History of Labour in the Iranian Oil Industry (1908-2008 را ارائه می دهد. مدیریت پروژه را پروفسور تورج اتابکی با همکاری دکتر رضا جعفری و دکتر پیمان جعفری به عهده دارند. لینک وب سایت رسمی آنها را در زیر می بینید. http://www.iisg.nl
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:45 توسط جمال
|
خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههای نيمهباز خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبريز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمی پوشی بکام باده رنگين نمی بينی به جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می که می بايد تهی است ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار گر نکوبی شيشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
(فریدون مشیری)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:20 توسط جمال
|